پرش به محتوا
مقاله تحلیلی12 دقیقه مطالعه

چرا آموزش بیشتر BIM، تحول ایجاد نمی‌کند

چرا آموزش بیشتر BIM همیشه به تحول سازمانی منجر نمی‌شود؟ تفاوت کمبود مهارت، ضعف پیاده‌سازی و نیاز به بهینه‌سازی را بررسی می‌کنیم.

متن مقاله

مقدمه

در بسیاری از شرکت‌ها، وقتی اجرای BIM با کندی، ناهماهنگی یا خطاهای تکرارشونده روبه‌رو می‌شود، اولین واکنش برگزاری یک دوره آموزشی دیگر است. اعضای تیم Revit، Navisworks،Dynamo یا روش‌های پیشرفته‌تر مدل‌سازی را بهتر یاد می‌گیرند، اما پس از مدتی همان مشکلات در پروژه‌های بعدی دوباره ظاهر می‌شوند.

دلیل این مسئله همیشه کیفیت آموزش نیست. در بسیاری از موارد، مشکل اصلی کمبود دانش فردی نیست؛ بلکه نبود روش مشترک، استاندارد مشخص، تقسیم مسئولیت، گردش‌کار مناسب یا ارتباط مؤثر میان آموزش و پروژه واقعی است. در چنین شرایطی، آموزش می‌تواند مهارت افراد را افزایش دهد، بدون آنکه روش کار سازمان تغییر محسوسی کند.

بنابراین پیش از تصمیم‌ گیری برای آموزش بیشتر، باید مشخص شود مسئله واقعی کجاست: کمبود مهارت، ضعف فرایند، نبود ساختار اجرایی یا ناکارآمدی روشی که از قبل در سازمان وجود دارد.

آموزش بیشتر همیشه پاسخ مناسبی به مشکل BIM نیست

وقتی یک تیم در اجرای BIM با مشکل روبه‌رو می‌شود، آموزش معمولاً یکی از اولین راه‌حل‌هایی است که به ذهن می‌رسد. اگر مدل‌سازی کند باشد، هماهنگی بین رشته‌ها به‌خوبی انجام نشود یا تولید مدارک زمان زیادی بگیرد، ممکن است نتیجه گرفته شود که اعضای تیم هنوز به اندازه کافی آموزش ندیده‌اند.

گاهی این تشخیص درست است. اگر کاربر نداند چگونه یک مدل را اصولی ایجاد کند، ابزارهای Revit را به‌ درستی به کار بگیرد یا الزامات مشخص پروژه را اجرا کند، آموزش می‌تواند مستقیماً بخشی از مسئله را حل کند.

اما همه مشکلات BIM از کمبود دانش ناشی نمی‌شوند. ممکن است اعضای تیم مهارت فنی مناسبی داشته باشند، اما روش مشترکی برای مدل‌سازی وجود نداشته باشد، ساختار فایل‌ها و مدل‌ها مشخص نباشد، مسئولیت کنترل کیفیت تعریف نشده باشد یا هر پروژه با روشی متفاوت آغاز شود. در این شرایط، آموزش بیشتر الزاماً علت اصلی مشکل را هدف قرار نمی‌دهد.

حتی ممکن است افراد پس از هر دوره توانمندتر شوند، در حالی که عملکرد کلی سازمان تغییر محسوسی نکند. زیرا مسئله‌ای که باید اصلاح شود در سطح فرد قرار ندارد؛ در نحوه سازمان‌دهی، هماهنگی و اجرای کار قرار دارد.

بنابراین پیش از برنامه‌ریزی یک دوره دیگر، سؤال مهم‌تری باید مطرح شود: آیا واقعاً با کمبود مهارت روبه‌رو هستیم، یا مشکلی ساختاری را با آموزش حل می‌کنیم؟

آموزش توانایی فرد را تغییر می‌دهد؛ تحول باید روش کار را تغییر دهد

هدف اصلی آموزش، افزایش دانش و مهارت افراد است. یک کاربر پس از آموزش می‌تواند ابزارها را بهتر بشناسد، سریع‌تر مدل‌سازی کند، روش‌های مناسب‌تری برای تولید مدارک به کار بگیرد یا مسائل پیچیده‌تری را حل کند. این تغییر در سطح فرد ارزشمند است، اما به‌تنهایی به معنای تحول در عملکرد BIM سازمان نیست.

تحول زمانی اتفاق می‌افتد که روش انجام کار نیز تغییر کند. یعنی مشخص باشد مدل‌ها چگونه ساخته می‌شوند، چه استانداردهایی باید رعایت شوند، مسئولیت هر نقش چیست، اطلاعات چگونه بین رشته‌ها مبادله می‌شود، کنترل کیفیت در چه مرحله‌ای انجام می‌گیرد و تصمیم‌های BIM چگونه ثبت و پیگیری می‌شوند.

اگر این ساختارها تغییر نکنند، افراد ماهرتر در همان سیستم قبلی کار خواهند کرد. ممکن است سرعت یا کیفیت عملکرد بعضی از اعضای تیم بهتر شود، اما تفاوت میان روش‌های کاری همچنان باقی می‌ماند و مشکلات اصلی سازمان در پروژه‌های بعدی تکرار می‌شوند.

به همین دلیل، تعداد افراد آموزش‌دیده تحول معیار مناسبی برای سنجش BIM نیست. معیار مهم‌تر این است که آیا پس از آموزش، روش انجام کار در سطح تیم و سازمان قابل تکرار، قابل کنترل و مستقل از سلیقه افراد شده است یا خیر.

آموزش می‌تواند افراد را توانمند کند؛ اما تحول زمانی رخ می‌دهد که این توانمندی به یک روش مشترک برای انجام کار تبدیل شود.

مشکل فرایند را با کمبود مهارت اشتباه می‌گیریم

یکی از خطاهای رایج در سازمان‌ها این است که هر ضعف در اجرای BIM به کمبود مهارت کاربران نسبت داده می‌شود. اگر تولید مدارک کند باشد، مدل‌ها سنگین شوند، هماهنگی بین رشته‌ها به‌ درستی انجام نشود یا خروجی تیم‌ها با یکدیگر تفاوت داشته باشد، ساده‌ترین نتیجه این است که اعضای تیم به آموزش بیشتری نیاز دارند.

اما بسیاری از این نشانه‌ها می‌توانند ریشه‌ای کاملاً متفاوت داشته باشند. کندی تولید مدارک ممکن است ناشی از گردش‌کار نامناسب باشد. سنگینی مدل می‌تواند به ساختار فایل، Familyها یا روش مدل‌سازی مربوط باشد. اختلاف میان خروجی تیم‌ها نیز ممکن است نتیجه نبود استاندارد مشترک باشد، نه ضعف کاربران.

در چنین شرایطی، آموزش بیشتر حتی می‌تواند تشخیص مسئله را به تأخیر بیندازد. کاربران مهارت‌های جدیدی یاد می‌گیرند، اما چون علت اصلی تغییر نکرده است، همان مشکلات با شکل دیگری تکرار می‌شوند.

به همین دلیل، قبل از انتخاب آموزش به‌عنوان راه ‌حل باید میان دو سؤال تفاوت قائل شد:

  • آیا فرد نمی‌داند چگونه کار را انجام دهد؟
  • یا سازمان هنوز روش مناسبی برای انجام آن کار تعریف نکرده است؟

پاسخ به این دو سؤال مسیر کاملاً متفاوتی ایجاد می‌کند. اولی یک مسئله آموزشی است؛ دومی معمولاً به بررسی فرایند، استاندارد، ساختار مدل، مسئولیت‌ها یا روش اجرای BIM نیاز دارد.

آموزش زمانی مؤثر است که مسئله واقعاً کمبود مهارت باشد؛ نه زمانی که ریشه مشکل در خود فرایند قرار دارد.

چرا مهارت‌های جدید بعد از آموزش وارد جریان واقعی کار نمی‌شوند؟

حتی زمانی که آموزش مناسب است و افراد واقعاً مهارت‌های جدیدی یاد می‌گیرند، یک مشکل دیگر باقی می‌ماند: آیا سازمان شرایط استفاده از این مهارت‌ها را فراهم کرده است؟

کاربر ممکن است در دوره آموزشی روش بهتری برای مدل‌سازی، مستندسازی یا هماهنگی یاد بگیرد، اما پس از بازگشت به پروژه با همان Template قبلی، همان Familyها، همان ساختار فایل و همان روش تحویل مدارک روبه‌رو شود. اگر سایر اعضای تیم نیز همچنان با روش قبلی کار کنند، استفاده از روش جدید دشوار یا حتی غیرممکن می‌شود.

فشار زمانی پروژه نیز این مشکل را تشدید می‌کند. وقتی تیم تحت فشار تحویل است، معمولاً تمایلی به تغییر روش‌های تثبیت ‌شده وجود ندارد، حتی اگر آن روش‌ها ناکارآمد باشند. در نتیجه، کاربر به دانشی دست پیدا کرده که فرصت واقعی برای به‌ کارگیری آن ندارد.

گاهی مشکل از نبود اختیار نیز ناشی می‌شود. یک مدل‌ساز ممکن است روش بهتری را بشناسد، اما نتواند ساختار مدل، استاندارد پروژه یا شیوه هماهنگی تیم را تغییر دهد؛ زیرا این تصمیم‌ها در سطح دیگری گرفته می‌شوند.

بنابراین انتقال مهارت از کلاس به پروژه یک مرحله خودکار نیست. برای استفاده واقعی از آموزش، محیط کار نیز باید از روش جدید حمایت کند.

اگر آموزش به تغییر در ابزارها، استانداردها و شیوه اجرای کار متصل نشود، بخش زیادی از مهارت جدید ممکن است هرگز وارد عملکرد واقعی پروژه نشود.

مهارت بیشتر بدون روش مشترک، به BIM یکپارچه منجر نمی‌شود

ممکن است یک سازمان چند کاربر بسیار ماهر Revit داشته باشد، اما هر کدام مدل را به روش خودشان مدیریت کنند. یکی برای نام‌گذاری Viewها یک منطق دارد، دیگری Worksetها را متفاوت تعریف می‌کند، فرد دیگری Familyها را با ساختاری کاملاً متفاوت می‌سازد و تیم دیگری برای کنترل مدل روش خاص خودش را به کار می‌گیرد.

در چنین شرایطی، افزایش مهارت فردی الزاماً باعث افزایش انسجام سازمان نمی‌شود. حتی ممکن است هر کاربر با تکیه بر تجربه شخصی، روش متفاوت و پیچیده‌تری ایجاد کند. نتیجه این است که کیفیت خروجی بیش از آنکه به سیستم سازمان وابسته باشد، به فردی بستگی دارد که روی مدل کار می‌کند.

این مسئله در پروژه‌های بزرگ یا چندرشته‌ای جدی‌تر می‌شود. وقتی معماری، سازه و تأسیسات هر کدام استاندارد و منطق متفاوتی داشته باشند، هماهنگی دشوارتر می‌شود و انتقال نیرو بین پروژه‌ها نیز هزینه بیشتری پیدا می‌کند. هر عضو جدید باید ابتدا روش همان تیم یا همان پروژه را یاد بگیرد.

هدف سازمان نباید حذف تجربه و قضاوت حرفه‌ای افراد باشد، بلکه باید بخش‌هایی از کار که نیاز به ثبات دارند به یک روش مشترک تبدیل شوند؛ مانند ساختار مدل، نام‌گذاری، پارامترها، کنترل کیفیت، تبادل اطلاعات و تولید مدارک.

مهارت فردی زمانی به توان سازمانی تبدیل می‌شود که دانش افراد در قالب روش‌های مشترک، قابل تکرار و قابل کنترل تثبیت شود.

آموزش بدون کاربرد در پروژه واقعی، به توان سازمانی تبدیل نمی‌شود

تمرین‌های آموزشی برای یادگیری ابزار و اصول ضروری‌اند، اما محیط آموزش معمولاً بسیار کنترل‌شده‌تر از یک پروژه واقعی است. در پروژه، محدودیت زمان، تغییرات طراحی، هماهنگی بین رشته‌ها، کیفیت نامتوازن مدل‌ها و فشار تحویل هم‌زمان بر تیم اثر می‌گذارند. بسیاری از مشکلاتی که توان واقعی افراد و سازمان را مشخص می‌کنند، فقط در چنین شرایطی آشکار می‌شوند.

به همین دلیل، یادگیری یک روش در کلاس با توانایی اجرای پایدار آن در پروژه تفاوت دارد. ممکن است کاربر در یک تمرین آموزشی بتواند مدل را به‌ درستی مدیریت کند، اما زمانی که باید همان روش را در یک مدل چندرشته‌ای، با محدودیت زمانی و در کنار سایر اعضای تیم اجرا کند، با مسائل کاملاً متفاوتی روبه‌رو شود.

پروژه واقعی همچنین مشخص می‌کند کدام بخش از آموزش با روش کاری سازمان سازگار است و کدام بخش نیاز به اصلاح دارد. در این مرحله است که ضعف Template، Familyها، استانداردها، تقسیم مسئولیت یا گردش‌کار هماهنگی خود را نشان می‌دهد.

بنابراین آموزش سازمانی زمانی ارزش بیشتری پیدا می‌کند که پس از ایجاد مهارت پایه، به کاربرد کنترل‌ شده در پروژه متصل شود و امکان بازبینی، اصلاح و تثبیت روش‌ها وجود داشته باشد.

دانشی که فقط در محیط آموزشی قابل اجرا باشد، هنوز به قابلیت قابل اتکای سازمان تبدیل نشده است.

بعضی مشکلات اصلاً آموزشی نیستند

وقتی یک تیم BIM با مشکل روبه‌رو می‌شود، مهم است پیش از پیشنهاد آموزش مشخص شود مسئله در کدام سطح قرار دارد. همه ضعف‌ها را نمی‌توان با افزایش دانش کاربران برطرف کرد.

اگر اعضای تیم ندانند چگونه یک ابزار را به‌درستی استفاده کنند یا یک وظیفه مشخص را انجام دهند، آموزش انتخاب مناسبی است. اما اگر هر پروژه با روشی متفاوت آغاز شود، استاندارد مشترکی وجود نداشته باشد، مسئولیت‌ها مبهم باشند یا گردش‌کارها باعث دوباره‌کاری شوند، مسئله دیگر صرفاً آموزشی نیست.

در بعضی موارد، حتی فرایند و استاندارد نیز وجود دارد، اما اجرای آن‌ها ناکارآمد است. برای مثال ممکن است تولید مدارک بیش از حد زمان‌بر باشد، مدل‌ها به‌مرور سنگین شوند یا مراحل تکراری زیادی به‌صورت دستی انجام شوند. در این شرایط، مسئله بیشتر به بهینه‌ سازی روش کار مربوط است تا آموزش.

بنابراین می‌توان میان چند وضعیت تفاوت قائل شد:

  • کمبود دانش یا مهارت ← آموزش
  • نبود روش مشترک و ساختار اجرایی ← پیاده‌ سازی BIM
  • وجود روش، اما با عملکرد ضعیف ← بهینه‌ سازی BIM
  • مشکل خاص یک پروژه ← بررسی و مداخله فنی متناسب با همان پروژه

تشخیص درست این تفاوت اهمیت زیادی دارد، زیرا انتخاب راه‌ حل اشتباه فقط هزینه و زمان بیشتری ایجاد می‌کند.

پیش از اینکه بپرسیم چه آموزشی لازم است، باید مشخص کنیم آیا مسئله واقعاً آموزشی است یا خیر.

آموزش زمانی اثرگذار می‌شود که به فرایند واقعی کار متصل شود

آموزش زمانی می‌تواند به تغییر واقعی در سازمان منجر شود که از یک فعالیت جداگانه خارج شود و به بخشی از روش اجرای کار تبدیل شود. یعنی آنچه افراد یاد می‌گیرند، مستقیماً با استانداردها، ابزارها، مسئولیت‌ها و نیازهای واقعی پروژه ارتباط داشته باشد.

برای مثال اگر هدف کاهش زمان تولید مدارک است، آموزش باید به همان گردش‌کار مستندسازی متصل شود. اگر مشکل در هماهنگی بین رشته‌هاست، آموزش باید همراه با تعریف روش تبادل مدل، مسئولیت کنترل و زمان‌بندی بازبینی باشد. اگر قرار است روش جدیدی برای مدل‌سازی استفاده شود، Template، Familyها و استانداردهای مرتبط نیز باید با آن هماهنگ شوند.

در چنین شرایطی، آموزش فقط انتقال دانش نیست؛ بخشی از یک چرخه عملیاتی است:

نیاز واقعی ← تعریف روش کار ← آموزش ← اجرای پروژه ← بازبینی ← اصلاح ← تثبیت

این چرخه باعث می‌شود مهارت جدید در محیط واقعی آزمایش شود، مشکلات آن آشکار شود و در صورت موفقیت به روش مشترک سازمان تبدیل شود.

نکته مهم این است که همه تغییرات نباید از کلاس آغاز شوند. گاهی ابتدا باید فرایند اصلاح شود و سپس افراد برای اجرای روش جدید آموزش ببینند. در موارد دیگر، آموزش و اصلاح فرایند می‌توانند هم‌ زمان پیش بروند.

آموزش زمانی به تحول کمک می‌کند که دانشی که منتقل می‌شود، جای مشخصی در روش واقعی انجام کار داشته باشد.

هدف نهایی، ساختن توان داخلی سازمان است؛ نه صرفاً آموزش افراد

برگزاری دوره و افزایش تعداد افراد آموزش ‌دیده می‌تواند یک شاخص اجرایی باشد، اما به ‌تنهایی نشان نمی‌دهد که سازمان در BIM توانمندتر شده است. ممکن است کارکنان دوره‌های مختلفی را گذرانده باشند، اما همچنان برای تصمیم‌های روزمره، حل مسائل فنی یا حفظ استانداردها به مدرس یا مشاور بیرونی وابسته بمانند.

توان داخلی زمانی شکل می‌گیرد که دانش از سطح فرد فراتر برود و در ساختار سازمان باقی بماند. یعنی اعضای تیم بتوانند روش‌های مشترک را اجرا کنند، مشکلات متداول را بدون مداخله دائمی بیرونی حل کنند، کیفیت مدل‌ها را کنترل کنند و تجربه پروژه‌ها را به پروژه‌های بعدی منتقل کنند.

در این مسیر، شناسایی افراد مستعد و مسئولیت‌پذیر نیز اهمیت زیادی دارد. همه اعضای تیم قرار نیست نقش یکسانی داشته باشند. بعضی افراد می‌توانند به‌ تدریج مسئول هماهنگی، کنترل استانداردها، پشتیبانی از سایر کاربران یا توسعه روش‌های BIM شوند و هسته توان داخلی سازمان را شکل دهند.

بنابراین خروجی مطلوب آموزش نباید فقط فهرستی از افرادی باشد که یک دوره را گذرانده‌اند. نتیجه واقعی زمانی دیده می‌شود که سازمان بتواند بخشی از دانش، تصمیم‌ گیری و حل مسئله BIM را در داخل خود حفظ کند و توسعه دهد.

موفقیت پایدار زمانی اتفاق می‌افتد که آموزش به کاهش وابستگی و افزایش توان تصمیم‌ گیری و حل مسئله در داخل سازمان منجر شود.

جمع‌بندی

چه زمانی به آموزش، پیاده ‌سازی یا بهینه ‌سازی BIM نیاز داریم؟

انتخاب میان آموزش، پیاده ‌سازی و بهینه ‌سازی باید بر اساس ریشه مسئله انجام شود، نه بر اساس نشانه‌ای که در پروژه دیده می‌شود. یک مشکل مشابه ممکن است در دو سازمان علت کاملاً متفاوتی داشته باشد و در نتیجه به مداخله متفاوتی نیاز داشته باشد.

اگر اعضای تیم دانش یا مهارت لازم برای انجام یک وظیفه مشخص را ندارند، آموزش پاسخ مناسبی است. اگر افراد ابزارها را می‌شناسند اما روش مشترک، استاندارد، مسئولیت یا ساختار مشخصی برای اجرای BIM وجود ندارد، مسئله بیشتر به پیاده ‌سازی مربوط می‌شود. در مقابل، اگر این ساختارها از قبل وجود دارند اما اجرای آن‌ها کند، پرخطا یا پرهزینه است، باید به بهینه ‌سازی فرایند فکر کرد.

در بسیاری از سازمان‌ها نیز این مسائل هم ‌زمان وجود دارند. برای مثال ممکن است ابتدا لازم باشد گردش‌کار جدیدی تعریف شود، سپس تیم برای اجرای آن آموزش ببیند و بعد از چند پروژه، بخش‌های ناکارآمد همان روش بهینه شوند. بنابراین این سه مداخله الزاماً جایگزین یکدیگر نیستند و می‌توانند در مراحل مختلف یک مسیر واحد قرار بگیرند.

به همین دلیل، تصمیم درست معمولاً با یک سؤال ساده آغاز نمی‌شود که «چه دوره‌ای برگزار کنیم؟». ابتدا باید مشخص شود مشکل اصلی در دانش افراد، ساختار اجرای BIM یا کارایی فرایند موجود قرار دارد.

تحول BIM با آموزش بیشتر آغاز نمی‌شود؛ با تشخیص درست مسئله و انتخاب مداخله متناسب با آن آغاز می‌شود.

مسیر اجرایی مرتبط

این مسئله به آموزش سازمانی BIM وصل می‌شود.

اگر روش، مسئولیت‌ها و معیارهای خروجی مشخص‌اند اما تیم هنوز نمی‌تواند آن‌ها را مستقل و قابل اتکا اجرا کند، آموزش باید به کار واقعی پروژه متصل شود.

BIMFlow تیم را برای اجرای ساختار ازپیش‌تعریف‌شده آماده می‌کند و آموزش را به تمرین، بازخورد و انتقال مسئولیت پیوند می‌دهد.